خرید بک لینک
یک روز به خانه برمیگردی،
در حالی که خودت را در خانه ی مردی که دوستت ندارد جا گذاشته ای...

فراموش کرده ای چطور باید گریه کنی،
دست هایت را گشوده ای
تا کسی که نیست را در آغوش بکشی!
آینه ها تو را انکار میکنند
و فکر میکنی به اینکه
دلت بیشتر از هر کسی
برای خودت تنگ می شود...

چیزی جز نفس کشیدن برایت نمانده...
و هربار که عطری آشنا
جنازه ای را از زیر خرابه های خاطراتت بیرون میکشد
لبخند میزنی
و میدانی
زنی که دست به قتل عام موهایش زده است چیزی برای از دست دادن ندارد...

برچسب: نویسنده: پرنیا بهرامی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 4:05

من بلد نیستم بگم حرف دل عاشقمدلهره دارم وقتی بری وقتی بفهمی راز رویه دنیا حرف مونده اگه بغض لعنتی بزارهتا بگم مسیر دنیا جز تو پایانی ندارهمن یه حرفم مثل آتیش تو مثل بارون میمونیمن تو حسرت پریدن تو شبیه آسمونیکاش میشد فقط یه لحظه پای حرف من بشینیکاش م

برچسب: نویسنده: پرنیا بهرامی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 4:05

پشت blockکردن،کسی جان میدهدفکر کن چقدرتلخ باید باشد حس زندانی که همسرش رابه آغوش کشیده و وقت ملاقات تمام شده...فکر کن...وقتی دستت راروی blockگذاشتیفکر کن چقدرباید وقت ملاقت تمام شده باشد،که مامورین کسی راکه زندانی توست بِکشَند تا از p.m دادن به تو جد

برچسب: نویسنده: پرنیا بهرامی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 4:05

صفحه بندی